تبليغاتX
Writing Everywhere

Writing Everywhere

مسئله بر سر زنی است که اگر درست به یاد داشته باشم مرا از راه سوراخ مقعدش به دنیا آورد

...

این نوشتار به این سطح لغزید

...

نگارش تن،
از راه مقعد،
و با نگره ای لیبیدویی

...

نوشتارهای بدن پیمان غلامی

...

+     پيمان غلامی  | 

 

کژ و مژ را به پایان می رسانم و در کژ راهه ای جدید قدم خواهم گذاشت...

بگذارید خیالتان را راحت سازم ای فرومایگان. ما از نوشتار هیچ نخواهیم خواست و هیچ نخواهیم فهمید، مگر آنکه ابزاری باشد در دستان یک مبارز. مبارزه برای چه؟ جواب پیداست دوست عزیز : جنگ طبقاتی! مگر فریاد یارانم را زیر سخت ترین شکنجه ها نشنیده اید؟ جنگ طبقاتی اینگونه آغاز می شود. و من، از این جنگ در فضای شهری و رسانه ای استقبال می کنم. من همه هنرمندان و روشنفکران را به چنین میدان جنگی ای خواهم کشانم و آزارشان خواهم داد. من! من، نوشتاری ست بنام مبارزه. من نخواهم بود اگر نوشتاری نباشد از من. نوشتار وجود من است. و این یک هستی شناسی معرفت گرایانه از وجود و لاوجود نیست. این سخنان مبارزی ست که باور دارد نوشتاری که بدرد مبارزه نخورد و از مخیله کثیف ذهن خروج نیابد، نوشتار نیست؛ بهتر بگویم : مبارزه نیست. چنین چیزی را نخواهم خواست و طرد خواهم کرد. هیچ خودآگاهی و زیبایی شناختی برآمده از احساسی را در هیچ نوشتاری نمی پسندم و چنین هنرمندانی را ترک خواهم گفت. و این یک اعلان جنگ است. نه علیه طبقه مسلط، که علیه همه روشنفکران و هنرمندان خانه نشین و خایه نشین. گوسفندانی که سکوتشان تنها به حیات بیشتر جامعه فاشیستی، مذهبی و بورژوائی کمک می کند. جز رفیق دوستی ندارم. پس دوست صدایم مکنید. چراکه زین پس آگاهی و احساسم در کنار کسانی ست که رفقایم باشند. که در کنارم می جنگند. همرزمانم را می گویم. آنانی که در کنارشان خرد شدن صدای استخوان های ماشین های جنگی بورژوازی را خواهم شنید. و این خرد شدن در شهر رخ خواهد داد. همان جایی که بزرگترین سنگربندی مبارزاتی شکل میگیرد : یک اتفاق، یک رخداد. پس ما در شهر است که راه می رویم و در شهر است که تولید مثل میکنیم. همانندانی حیوانی که به همه چیز میخندند و بر همه چیز تف خواهند کرد. شیزو جانورانی که بر سنگربندی ایدئولوژیکی طبقه مسلط مهر و نگاهشان را حک خواهند کرد. اینجاست که خروج معنا می یابد : تولید نوشتار، تسخیر نوشتار و گذار از خودارضایی در و با نوشتار. نوشتار ما قدرت ماست. و قدرت ما در بیان نوشتارمان معنا می یابد. اینگونه است که آزادی نفس می کشد. آزادی؟ چگونه اما؟ اما هنوز عدالتی برقرار نگشته. عدالت اقتصادی؟ دموکراسی؟ شاید! پس بدنبالمان بیاید. نشانتان خواهم داد. ما (من و ؟) دریای نو سرخ رنگی به راه انداخته ایم. سرخ یعنی کمونیسم؟ ما یعنی؟ آشکارا اعلام میدارم که ما بدنبال قدرتیم و هیچ چیز نامشخص و هردم بیلی در کار نیست. همه چیز آگاهانه است. از ذهن به نوشتار به خیابان. من و ما خروج خواهیم کرد. و جایگاه این خروج خیابان است. هیچ گذشته و تاریخی نیست. آینده ای هم در کار نخواهد بود. یک مبارز همه چیز را در موقعیت کنونی و حقیقی فعلی انسان هاست که بیان می کند. بیان او همان نوشتار اوست و نوشتار او همان بیان او. و این یک بیانیه انقلابی ست. مبارزی که هر کنش اش رسانه ای کشتن او و آگاهی و نوشتار و اعتراضش را در پی دارد. ما برای جنگ برنامه ها ریخته ایم. و تکرار میکنم اگر گوشهایتان هنوز سنگین است که این را خوب میدانم اما این یک اعلان جنگ است. به دریای سرخ بپیوندید...

این نوشتار و وبلاگ را در اینجا به پایان خواهم برد. و  از نو در لامکانی دیگر خواهم آغازید. راه کژ و مژ را به انتها می رسانم و در کژ راهه ای جدید قدم خواهم می گذارم. تا به قدر خود، خویشتن بازشناسم و دنیا را به قدر خود، از پرده به در برم. اما آگاهتان سازم که این لامکان یک سوراخ است. یک مقعدزادگی دیگر. نوشتارم را از سوراخ هایم به سوراخ هایتان خواهم لغزاند تا به گیجی این مسلط گرایان بیافزایم. مقعدتان را عشق است و مقعدمان را.

غ

+     پيمان غلامی  | 

داستان زندگي شما توده ها چيست؟ جز مصرف؟ احمقهايي كه به خيال خود مخاطب فلان نوشتار و گالري و وبلاگ و هنر هستند. گوسفنداني كه جز شبيه سازي زندگي خدايان و پدرانشان كار ديگري نميكنند. شما حتي مصرف هم نميكنيد. شما نمايش مصرف را مصرف ميكنيد. زندگي تان مرثيه اي ست به نام مصرف. و بزرگترين مرثيه ي اين زندگي ابلهانه و عامه پسند جز تداوم اين مصرف دروغين نيست. همه چيزتان پوچ است. بودريار هم احمق بود. تصور پوچي پس از تحقق ارزش مصرف در جامعه پساطبقاتي همان تصور احمقانه خروشچوف از سالهاي حاكميت كمونيستها در شوروي سابق است. بودريار هم نتوانست آگاهي از ناآگاهي را دريابد. او فقط اكثريت خاموش را ديد. خب، اين اكثريت خاموش را من هم ميبينم و ابلهي كه اين مسئله را نبيند همان اكثريت خاموش است. همان گوسفندي ست كه در راه راست قدم برميدارد و سرش پايين است و فقط ميجود. جويدن چيست؟ جز حلقه مصرفي احمقانه؟ خوردن، جويدن، ريدن و باز خوردن. اين خوردن با آگاهي نيست. نميپسندمش. جزم انديشانه است. نميپسندمش. تحقق ارزش مصرف در مصرف كالاي توليدي پرولتر، توسط پرولتر نيست. ساده نباشيد. من به ياد نقدي احمقانه از يك روزنامه نگار دولتي در روزنامه اعتماد مي افتم كه در نقد پروسه ارزش مصرف به چرايي مصرف توسط پرولتر ميپرداخت و اين را انحراف از اصول ماركس ميدانست! ابله. به آن نقد خواهم پرداخت چراكه اولين برخورد با چنين مفهومي در دنياي رسمي بود.

بخشی از فرآيند ماترياليسم نوشتار يعني ذهنيتي كاملا سقراطي. يعني دانستن ندانستن. و نه مصرف مشتي اطلاعات و داده هاي پوچ و مصرفي. شما چه ميكنيد؟ مخاطب من و نوشتار و وبلاگم هستيد؟ نه شما گه اضافه ميخوريد. محصول اضافه ام را ميجويد. من نيز با ديگري. ديگري نيز با ديگري. همه، همديگر را بازتوليد ميكنند. همه گه يكديگر را ميخورند. اين يعني آدمها ادامه همند؟ نه عمو جان. آدمها آشغال خورند. همديگر را ميخورند. چراكه هيچ بافنده اي در كار نيست (سكوت حضار).

حالم از هر چه هنرمند با ديدگاه هنر براي هنر است به هم ميخورد. كدام هنر براي هنر؟ كدام هنرمند را ميشناسيد كه تبليغات نكند. همه چيز زاده ميشود تا تبليغ شود. تا خورده شود. تا مصرف شود. مثل پدر و مادري كه صاحب فرزند ميشوند تا او را مصرف كنند، تا او را بخورند. هنري كه زاده ميشود تا فقط هنردوستان آن را مصرف كنند. تبليغاتي كه تبليغ ميشود تا مصرف شود. در هنر براي هنرترين حالت ممكن‌ (خودزني ميكنم؟) هنرمند زاينده اثر دنيايي اتوپيايي از روابط و كنش و احساس و در كل سياستي عمومي را در نظر ميگيرد و به نمايش ميگذارد تا با آن كليتي جهانشمول را خواستار باشد. اين غير از يك بيانيه ي سياسي ست؟ غير از تبليغ ديدگاهي انساني ست براي عموميت يافتن؟

چقدر ابلهانه است كه من بيايم و درباره چنين موضوعات حقيري پست وبلاگي ام را هدر بدهم. آخر كدام احمقي ست كه با خواندن چنين نوشتاري در وبلاگم و يا در فلان سايت و مجله و كتاب به خود زحمت شناخت بدهد. كه بداند كه نميفهمد. كه گوسفند است. چه كسي را ميشناسيد؟ من كيستم در اينجا؟ يك ماشين هرز. و نه يك ماشين ميل گر. من تباه شده ام. از حماقتي جمعي و اراده اي كه مدام به در بسته ميخورد. و از بس به در بسته خورده است سر درد گرفته. چرا نميتوان ماشين ميل گر داشت؟ چرا همگي به ماشين هرز فردي تبديل شده ايم؟ هنر هم مصرف است و شما نميتوانيد اين را دريابيد. اصلا كدام هنر؟ كدام هنرمند؟ آخرين هنرمند بزرگ سالها پيش ميزيسته است. آخرين انقلابي سالها پيش مرده و شما همچنان زندگي اش را ميجويد. داستان قهرماني شان را با حقارت و پستي تمام ميخوانيد و سينه به سينه نقل ميكنيد. حقارتتان قهرمان ساز و قهرمان پرور است. همچنان كه مرده ساز و مرده پرور. وبلاگ ميزنيد و خاطرات را بازگويي ميكنيد. نه. شما گه اضافي ميخوريد. اطلاعات و حجم دانسته هايتان آنقدر زياد است كه در حال تركيدن هستيد. چنانكه جامعه سرمايه داري نيز همينگونه به انتها خواهد رسيد. چرخه هاي مصرف همينگونه طي ميشوند.

هيچكدامتان را نميشناسم. احمقهايي كه از هيچ قفسي رهايي نيافتيد. شما ميله هاي همان قفسهايي هستيد كه در بندتان كرده اند. ديگر نميتوان هيچ كسي را، هيچ مخاطبي را بيدار كرد. هيچ كس به واسطه ي انديشه اي رها نميشود. چون فلسفه همان رهايي نيست. فلسفه يك رهايي ست از دانستن. از اينكه بدانيم گوسفنديم و فقط ميجويم و مصرف ميكنيم و ميرينيم و باز ريدمانمان را ميخوريم. چه گفتيد؟ بروم گورم را گم كنم؟ با اين خضعولاتم كجا را ميخواهم تسخير كنم؟ هيچ داستاني براي تعريف كردن نيست چراكه داستان براي تعريف كردن است. هيچ جايي براي تسخير كردن نيست چراكه همه جا براي تسخير كردن است. هيچ نوشتاري براي متقاعد كردن نيست چراكه نوشتار براي متقاعد كردن نيست، براي آلوده كردن است. با اميدهاي بسيار شب تان خوش. پيمان.

ه

+     پيمان غلامی  | 

 

آنچه كه من از دوساد و ادبيات و فلسفه اش ميخواهم برداشت كنم "حلقه هاي بي نهايت مصرف" است. حلقه هايي كه تا اتمام جامعه سرمايه داري و طي شدن مراحل شش گانه مورد نظر ماركس براي رسيدن به كمونيسم بايستي مصرف شوند. عنوان میکنم که من هیچ اعتقادی به پروسه سوسیالیسم قبل از کمونیسم ندارم چراکه تجربه حکومت سوسیالیستی تنها در سیستمهایی ممکن است که دولت از قدرت زیاد جهت کنترل بازار آزاد برخوردار باشد. در غیر اینصورت فاجعه همان است که بوده.

من طي شدن "حلقه هاي مصرف" را معادل با "ماترياليسم تاريخي" ميگيرم.

حلقه هاي مصرفي مورد نظر همه آن چيزي است كه در جامعه طبقاتي رخ ميدهد. در نظام آموزشي، در نظام بازار و در نظام خانواده به اشكالي متفاوت حلقه مصرفي كاركرد خودشان را مييابند. آنچه كه در نظام آموزش و تحقيق بدست مي آيد مدفوع گند گرفته و بارها مصرف شده و قي شده ي ميليون ها انسان از جامعه طبقاتي ست که ميليونها سال کار و توليد کرده اند و رنج کشيده اند تا رنج کشيده باشند که توده باقي بمانند و در آرزوي رسيدن به ابزار توليد بگندند و بخشي از روند تاريخي نابودي سرمايه داري باشند. در نظام آموزشي هيچ "چيزي" منتقل نميشود. تنها به واسطه منطق پوچ مبادله،‌ حلقه اي مصرفي ميان ذهن استاد و دانشجو شكل ميگيرد كه نهايتا هيچ انگيزه آموزشي ندارد. هر چه هست گفتمان قدرت است و سلطه. آنچه كه در نظام بازار بدست مي آيد چرخش احمقانه ي كلان ثروت در جيبهاي سرمايه داراني ست كه روز به روز همه چيز تر مي شوند و كارگران روز به روز هيچ چيز تر. در نظام خانواده نيز به شكلي مشابه فرآيندي به نام رقابت يا پله هاي ترقي جهت رشد، اول شدن، ازدواج كردن، كنكور دادن، سربازي رفتن و توليد مثل كردن ساخت مييابد كه تنها بديلي ميشود براي عقده اي شدن و ناكام ماندن ميل جنسي كودك تا زماني كه كودك با ازدواج در بزرگسالي از ناتواني در تجاوز به مادر و كشتن پدر در خردسالي رها ميشود. مشخصا من با آموزش، بازار و خانواده مخالف نيستم بلكه با نظام مندي اينان و ايجاد ناخودآگاهانه ي سيستم رقابتي جهت قرار گرفتن و رده بندي شدن در مقام هاي اول، دوم و سوم مشكل دارم. به شكل صريح تر من به آن "كار كردني" معتقدم كه خود لذت، فراغت و آموزش براي افراد جامعه است. همه آنچه كه در اين سه، با نظامندي پوچ شان رخ ميدهد، با انتقال آن به "كمون" به مثابه امكاني براي برآورده ساختن اين سه امر ممكن پذير و كارا ميگردد. در اينجا "كار" همان "كار انسان ساز ماركسي" ست بنحوي كه معادل با "فراغت"، "آموزش" و "لذت" كاركرد خويش را مييابد. البته فرم مورد نظر من براي خانواده، خانواده اي ست رها شده از "بايدهاي سنتي و اخلاقيات پدرشاهي" و فرم بازار مورد نظر من "شكل اقتصاد كمونيستي" آن و آموزش نيز با "انتقال به كمون" به مكاني براي تجربه و فهم و آموزش و لذت و كار ممكن ميگردد. پس حلقه هاي مصرف تنها به مثابه عاملي براي رشد و چاق تر شدن جامعه سرمايه داري است. چنانكه استواري اين حلقه ها و ارتباط تنگاتنگ هر حلقه با حلقه ديگر عاملي ست در جهت بيشتر طبقاتي شدن و بيشتر طبقاتي كردن توده ها. با شناخت و تحليل همين سه حلقه مصرفي : آموزش، خانواده و بازار آزاد است كه ميتوان پا را به مرحله بعى گذاشت. اضافه گفتن، ابلهانه است.

نميخواهم در اينجا به مفاهيمي چون "قرباني كردن" ميل و "ارزش مصرف" در انديشه باتاي گريزي بزنم. گرچه در آينده براي كاملتر شدن و ساخت يافتگي مناسب تر مباحث به اين بخش نيز خواهم پرداخت. اما براي فهم بهتر برخي از مفاهيم، خوب است كه يك چيزهايي را در اينجا بدانيد : نظريه "ارزش مصرف" را من مطابق با نظريه پردازي و تحليل مجزاي "امين قضايي" از باتاي، فرويد و ماركس بطور كامل ميپذيرم. كافي ست بدانيم كه ارزش مصرف در انسان از آدم خواري (دوران جنيني/ارزش مصرف در درجه صفر خود قرار دارد) شروع ميشود و با رشد تمدن (رشد كودك/طي شدن مراحل چهارگانه درهم برهمي ارزش مصرف) و كژديسگي مفاهيم آن، به تحقق ارزش مصرف در جامعه پساطبقاتي (كمونيسم) ختم ميگردد. در نهايت مطابق با آنچه كه "امين قضايي" در مقاله "ارزش مصرف" اش ميگويد : « ...پس "ارزش مصرف" ابتدا وجود ندارد [پيشا اسطوره اي]، سپس شناخته ميشود [طبيعت اسطوره اي]، با "قرباني شدن اش" كاركرد مييابد [جامعه طبقاتي] و سپس امر اجتماعي با تحقق آن ساخته ميشود [جامعه پساطبقاتي يا كمون]. از "ضيافت" به "پرستشگاه" و سپس به "كمون". "از انسان اسطوره اي" به "انسان سبت" و سپس "انسان فراغت".....»


انسان از ناتواني در مصرف "چيزها" (دقيقا منظورم از "چيزها"، خود "چيزها" است/در گفتماني ديگر ميل و ارزش مصرف) ساخته شده است يعني انسان جامعه طبقاتي برآيندي ست از عدم تحقق ميل و ارزش مصرف اش در روابط اجتماعي. او با قرباني كردن اينان و فرستادنشان به مكاني خيالي به نام بهشت كه محل تحقق كامل ميل است،‌ ميل ناكام و سركوب شده و پسخورده را در خود دروني ميسازد. توجه كنيد كه ميل هيچگاه نابود نميشود بلكه تنها دروني ميگردد. يعني قابليت بازگشت به "سطح" را دارد يعني ميتواند "از مخيله ذهن خروج يابد". براي مثال فردي را در نظر بگيريد كه براي برنده شدن در جشنواره جوايز فلان بانك،‌ مبلغ ده هزار تومان را تحويل بانك ميدهد. يعني فرد با آرزوي دسترسي به جايزه ميليوني بانك، ده هزار تومان از خودش را قرباني ميسازد. انگار كه تو بخشي از وجودت را پس ميزني تا بخشي ديگر را به سلامت نگاه داري. تو جسمي فيزيکي را از بدنت خارج ميسازي تا جسم فيزيکي ديگري را بتواني حفظ کني. تو با روياي بدست آوردن بخش فيزيکي بزرگتري، بخش فيزيکي کوچک تر را قرباني ميکني. تو با قرباني ساختن و نابود كردن و جلوگيري كردن از تحقق بخشي از ميل خودت،‌ روياي دستيابي به ارضاي اميال مناسب تري را در سر داري و اين "قرباني كردن" همان دليل حيات مذهب است، دقيقا همسان با حيات جامعه طبقاتي. چنين روندي از قرباني شدن ميل در انسان، از دوره اوليه فهم انسان از محيط تا به امروز ادامه داشته است. از دوران فئودالي تا سرمايه داري. پس اساسا مذهب عالي ترين نمونه از قرباني شدن ميل است. آنچه كه ميتوان نام "مبادله مرگ" را بر آن نهاد. چنانكه در بخش اول نظريه خروج در مورد مسيح و به صليب كشيده شدنش و خريدن و مبادله كردن اش با خدا صحبت كردم. چنانكه مذهب (و اصولا جامعه طبقاتي كه دليل اصلي زنده نگاه داشتن جامعه مذهبي است) اساسا يك "قربانگاه ميل" است.

كافي ست به اسطوره آفرينش گريزي بزنيم و بدانيم كه انسان با خوردن ميوه ممنوعه ارزش مصرف اش را شناخت و از جامعه بدون طبقه يعني بهشت به جامعه طبقاتي سقوط كرد. يعني با قرباني كردن ارزش مصرف اش جامعه طبقاتي را بوجود آورد. پس اساسا فهم "قرباني كردن" موازي با فهم "ارزش مصرف" است. اصلا بهتر است به افسانه آفرينش اينگونه نگاه كنيم : فرزند با دست بردن به سينه هاي مادر و عصبي كردن پدر كه او را در حين اين كار ديد، محكوم گرديد و از خانه اخراج شد. پدر مگر غير از خدا ميتواند باشد؟ در اينجا سينه هاي مادر همان ميوه درخت سيب، حضور پدر همان حاكميت خدا و درخت سيب همان لذت و ميل است. مگر اين جز داستان آفرينش مي تواند باشد؟ پس "ميل مصرف" و در ادامه "ناكامي مصرف" انسان را از جامعه بدون طبقه (بهشت)، به جامعه طبقاتي فرستاد. پس خوردن ميوه ممنوعه يعني درك ارزش مصرف و غياب ارزش مصرف يعني زندگي خداي گونه چراكه خدا عالي ترين و ابرانسان ترين موجودي (انساني)ست كه ميل و ارزش مصرف اش بطور كامل محقق شده اند. پس نهايتا همين "ناكامي مصرف" يا قرباني شدن ارزش مصرف دليل اصلي شكل دهي جامعه طبقاتي گشت.  چنانچه جامعه طبقاتي نيز به كمك ايندو تحليل ميشوند تا به "چگونگي مصرف" نزد بشر به دو صورت "لذت بردن/تجاوز به مادر" و "نابود كردن/كشتن پدر" برسيم.

 

+     پيمان غلامی  | 

در فاصله‌هاي بايد                            خوابيده‌ايد           ايستاده‌ام            
بر فاصله‌هاي بايد                            گريسته‌ايد           خنديده‌ام

مرگ را هم خريده‌ايد
با غارتيان ايد
صاف به وجدان بازار مي‌زنيد

پدر                   پول روي پول                   چيد
      مادر                 دست روي دست                   چيد
            برادر                حرف روي حرف                           چيد
                   من                 سنگ روي سنگ                            چيد

نشسته‌ايد خدنگ
آنجا
بر عرشِ بورژوازي

فاصله‌ها را با پُر کرديد
پُرفاصله‌ها را پُرتَر کرديد
پُرِ فاصله‌ها را سر کرديد
من و ما را کرديد

در گداييِ عشق به ديده‌ي عادت مي‌نگريم
با لباني به توصيه جدا
و تبسمي از فاصله‌ها

تا فاصله ها را کرديد
من سربالا شعر شد
شعر سربالا تف شد
تف سربالا جلق شد
جلق سربالا شق شد
شق سربالا هشت شد
هشت سربالا هفت شد
هفت سربالا مرگ شد
مرگ سربالا حرف شد
حرف سربالا رسانه شد
رسانه سربالا استفراغ شد
.....
..... و
استفراغ
فاصله‌ها
را
پر    /    پر
کرد

+     پيمان غلامی  | 

 

سایت مایندموتور منتشر کرد :

نمونه های منتخب از نمایش های اجرا نشده / رودولف شووارتزکوگلر

شوارتزکوگلر هنرمند اجرایی شناخته نشده ای هست که تاکنون ازش متنی به فارسی برگردانده نشده. این ترجمه اولین تجربه ارزشمند در زمینه هنرمندان نمایشی هست که سایت مایند موتور اون رو منتتشر کرده. شووارتزکوگلر، اوتو مووهل، هرمان نیتچ و گونتر براس چهار هنرمند اجرایی اتریشی آلمانی هستند که کاراشون جنبه نمایشی داره و به حلقه عملگراهای وین مربوط میشوند. در ترجمه این متن از متون اصلی آلمانی کمک گرفته ام. لینک از اینجا

مقعد خورشیدی / ژرژ باتای

این هم مقاله ای کاملا باتایی از ژرژ باتای هست. زبانی ادبی فلسفی و نگرشی مارکسیستی. برای من خیلی نزدیک به پازولینی در سینما هست و البته دوساد. ارتباطی که در این مقاله بین جفتهای آسمان و زمین / آلت تناسلی و تخمها / بورژواها و کارگران هست نقطه تمایز باتای رو با سایر فیلسوفها آشکار میکنه. پیش از این هم مقاله ای از باتای رو با نام تمرین بی رحم هنر ترجمه کردم که اون هم در همین سایت منتشر شده. لینک از اینجا

 

+     پيمان غلامی  | 

...

مطلع شدم پس از آنکه وبلاگم با پسوند com فیلتر شد، چند روزی ست که پسوند ir هم فیلتر شده است. این فیلترینگ دست کم شهرهای بزرگتر را شامل میشود.

گویا گوسفندان خدا جز پشم درآوردن و خاراندن پشم هایشان کارهای دیگری هم بلدند. احمق ها فکر میکنند که با فیلتر کردن وبلاگ من و امثال من میتوانند مانع از ویروسی شدن آزاد اندیشان به ویروسهای خیابانی و انقلابی گردند. نمیدانم چند بار بایستی یک حرف را تکرار کرد : جنبش چپ آخرین نفر ندارد. ویروس ها از هزاران راه و مدخل و سوراخ تکثیر مییابند. هر سوراخ یک راه رهایی است چرا که فلسفه من فلسفه مقعدزادگی و مقعدباوری ست.

بله. درست است. ما تحت نظریم. ما تحتمان در نظر است. روزی که ما خروج بیابیم و بستر خیابان را به حضور هیولاهایی مقعدزاده آلوده سازیم، آن روز، قدرت را بدست خواهیم آورد. آن روز تنها از طریق نوشتار و خروج از نوشتار و راه رفتن در خیابان ممکن است. فیلتر شدن بخشی از راهی ست که انتخاب کرده ام. هر چه بیشتر فیلتر کنید، بیشتر خواهم نوشت. نوشتار در فضای سایبرنتیک تمامی ندارد. نوشتار ما تکثیر میشود و آلوده میسازد.

+     پيمان غلامی  | 

 

فیلمنامه اپیزودیک "استمنا" / پیمان غلامی

 

اپيزود سوم:

 

تصوير با مکثي طولاني در حاليکه با صداي موسيقي چايکوفسکي از اپيزود قبلي همراه است، از رنگ قرمز در ميآيد. آنچه ديده ميشود: تعدادي انسان در حاليکه لباس سپوري به تن دارند و عينکي با قاب درشت به چشم زده اند، شادمانه، از درون کاميوني، سگهايي را به دست گرفته و سمت خانه اي پرتاب ميکنند(اسلوموشن)./ کات به: درون خانه مورد نظر. خانه دوطبقه است. به شکلي که در طبقه ي بالاي آن گروه ارکستر سمفونيک مشغول اجراي همان قطعه ي موسيقي چايکوفسکي هستند. سگها به درون حياط ميافتند و به لاشه اي بيجان تبديل ميشوند. خون سگها به همه جا پاشيده ميشود. نظاميان اپيزود يک به محض کثيف شدن زمين در اثر افتادن سگها بر روي زمين، با پارچه اي مشغول تميز کردن زمين ميشوند. در درون حياط دو چوبه ي دار قرار دارد و دو نفر گردن بر دار. يکي همان زن اپيزود اول و ديگري همان مرد بالاي آمپول در بالاي قصر. پيانيست اپيزود اول، زن را شلاق ميزند و مرد را با آتش ميسوزاند. دور تا دور حياط سپورهايي مشابه سپورهاي کنار کاميون، ايستاده اند و لبخند ميزنند. ناگهان از درون خانه، پسر جوان اپيزود اول، با زدن آکاردئون وارد صحنه ميشود. همزمان گروه موسيقي نيز کار خود را قطع ميکند. جوان آکاردئون ميزند، در حياط ميچرخد، به همه ميخندد و از دروازه ي خروجي خانه از خانه خارج ميشود. دوربين با حرکت کرين به بالا کل محيط را نشان ميدهد. همه ي اتفاقات ياد شده همچنان رخ ميدهند(ولي صحنه ي پرتاب کردن و افتادن سگها اسلوموشن است). جوان راهش را در مسير خيابان اصلي پيش ميگيرد. در دوردست، پزشکان اپيزود دوم در حال فوتبال گل کوچيک ديده ميشوند. تصوير با موسيقي ای از جنس آکاردئون و تم فرانسوی سفيد ميشود.

 

....

 

+     پيمان غلامی  | 

 

رابطه ی فراشهری

 

گفتمانی بر نظریه خروج / نیما حیاتی مهر

 

باید به جایی رسید که کتاب ها را سوزاند. باید زمانی فرا رسد که سوزاندن کتاب ها بایسته باشد. انقلاب و هر نوع حرکت تحول خواه از درون رابطه ی نویسنده- خواننده با هنرمند-مخاطب شکل نمی گیرد. سنتز فکری باعث پیش برد دیالکتیک نمی شود و دراین میان کتاب ها دیگر حتی باعث سنتز فکری نیز نمی شوند. در جامعه ای که محصور در کلان شهر هاست، باید روابط  فراشهری شکل گیرد.

تنها رابطه ی انسانی در فضای کلان شهری همان رابطه ی کارگر-کارگر است اما این رابطه دارای ویژگی های کامل یک رابطه که بتوان آن را پایه گذار یک حرکت انقلابی نامید، نمی باشد و دلیل آن ناگزیر بودن این روابط است.

در دنیای مدرن کلان شهری رابطه ی انسان ها با دور نگه داشتن ماهیت های درونی و صرفا انتخاب یک نوع و کلاس خاص از رفتاریات از قبل تعیین شده شکل می گیرد. رسیدن به شکل درستی از یک رابطه ی فراشهری زمانی اتفاق می افتد که المان های خصوصی و درونی و روانی مشترک انسان ها به طریقی در اشتراک جمعی همدیگر گذاشته شود.

انقلاب های کمونیستی در طول تاریخ نه با انگیزه های ایدئولوژیکی و صرفا بر پایه ی روحیه ی آنارشیستی مشترک انسان ها به وقوع پیوست. تنها نقش قابل تصور ایدئولوژی ارائه ی توجیهی مناسب و جهت گیری لازم به المان های درونی آنارشیسم فردی بود.این المان ها ی درونی که در نظام آموزشی کلان شهری در افراد کشته می شود، می بایست در یک رابطه ی فرا شهری به اشتراک گذاشته شود. درست همین زمان است که برای ایجاد آگاهی انقلابی یا حرکت تحول خواه نیاز به ایجاد یک رابطه ی ابتر همچون نویسنده-مخاطب نیست و می توان کتاب ها را سوزاند.

ممکن است این تصور به وجود آید که نوعی از این روابط به شکل ناقص و شکل نایافته در قالب دین سعی در شکل گیری داشته است. یک نوع خاص از روابط به دور از سلسله حلقه های رابطه های شهری بین چند فرد دین دار مثلا در مساجد و کلیسا ها. اما این روابط به دلیل آنکه بر پایه ی اشتراک گذاری درونیات متقابل شکل نگرفته، نوعی غلط از روابط محکوم به شکست بر پایه ی ایدئولوژی مطلق در برابر یک وانمود ( خدا) ایجاد می کند که در صورت  خروج از چرخه در وهله ی اول همچون مرگ نوزادی هنگام تولد خواهد مرد. رابطه بی نتیجه مانده و نابود می شود مگر در حالت ایجاد تعصب جمعی در حوزه ی دفاع از ایدئولوژی (دین) مطلق گرا.

می توان با تعبیری یک رابطه ی فرا شهری را یک نوع از رابطه ی شبه همسری فرض کرد و از آنجا که عمیق ترین رابطه ی خاص همسری در ارگاسم متقابل شکل می گیرد، چنین رابطه ای را ارگاسم جمعی نامید.

این نوع رابطه از نوع رابطه ی انسانی کارگر-کارگر که یک رابطه ی ناگزیر است فراتر رفته و دیگر نیاز به هیچ نوع ایدئولوژی مطلقیتی توجیه گر و جهت دهنده ندارد. تنها انسان زنده در حصار کلان شهرها می بایست دریابد که ساختارشکنی و المان هایی آنارشیستی وجود او خصوصیاتی مشترک در میان جمع انسان ها است و نیازی به توجیه ندارد. 

برخلاف آنچه در تئوری به چشم می آید، هنر حتی در نوع آوانگارد نتوانسته است آنطور که باید یک چنین رابطه ی غیر ناگزیری را از زیر اقلیت در روابط شهری به نوعی محسوس برساند و کماکان مسئله، مسئله ی چگونگی خروج جمعی از چرخه ی روابط و تشکیل سلسله روابط فراشهری است. این نوع نگاه را می توان یک تعبیر از چیزی دانست که خروج گرایی مطرح می کند. اما مسئله این است که این خروج از این دیدگاه تنها به شکلی جمعی معنا پیدا می کند یعنی زمانی که رابطه شکل می گیرد. تنها رابطه انسانی قابل شکل گیری و غیر ناگزیر در فضای کلان شهری. گرچه سوال همچنان باقی می ماند. چگونگی خروج. هدف یک سلسله دستورالعمل سیستماتیک نیست.نه. اما زمانی که هنر و نوشته، روابط هنرمند-مخاطب و هنرمند-خواننده بدون کارکرد به نظر می آید، چه جایگزینی پیشنهاد می شود؟ آنارشیسم؟ آلودگی؟ خروج گرایی؟

 

+     پيمان غلامی  | 

توضيح :

 ترتيب مقالات هيچگونه پيوستگي زماني يا موضوعي را رعايت نميکند. بدليل کمبود وقت و حوصله تنها به آن مقالاتي از امين (نگارش و ترجمه) که در دسترسم بود و قابليت انتشار را داشت اکتفا ميکنم. بقيه مقالات امين را ميتوانيد در وبلاگش (بافنده و امين هگل)، مجله آرت کالت، سايت دوات (رضا قاسمي)، سايت مجله شعر (پرهام شهرجردي) و سايت مايند موتور بخوانيد. امين قضايي هم اکنون در زندان است و احتمالا شديدترين فشارها و شکنجه هاي روحي و جسمي را تحمل ميکند. شايد خوانش آثارش و شناخت انديشه وي و آلوده ساختن ديگري به چنين نگاه و عملي تنها کاري باشد که بتوان کرد و با آن از بره بودن خود انتقام گرفت.

برای دانلود اینجا کلیک کنید

 

بافندگي تا آزادي بافنده ادامه خواهد داشت.

زنده باد آزادی

زنده باد برابری

 

+     پيمان غلامی  | 

 

فضای شهری

اشاره : این مقاله رو امین قضایی در شماره یازدهم مجله انقلابی خاک (فروردین و اردیبهشت 84) منتشر کرده بود. مجله ای که توقیف شده و اکثر نویسندگان و فعالان اون هم اکنون در زندان هستند. به امید آزادی همه رفقا.

 

فضای شهری، بیش از آنکه بازنماینده رابطه اجتماعی باشد، آرایش جنگی نظامی است که بر توزیع بدن ها و حرکت آنها «خود-مدیریت» می کند. نظام سرمایه داری همواره با بحران اجتماعی روبروست : رابطه اجتماعی کارگر / کارفرما همواره آشکارکننده وضعیت حاد طبقاتی است و تاکید بر آن در نهایت به نابودی خود نظام سرمایه داری می انجامد.....


ادامه مطلب
+     پيمان غلامی  | 

...

امين قضايي هم دستگير شد. و 12 رفيق ديگر.

بله خانم ها. بله آقايان.

اين يک گزارش ساده بود از اتفاقي روزمره. درست است. گويا باز هم اتفاقي نيافتاده. همچنان همه ميآيند و ميروند. چراکه مثل تمام روزهاي سال، شهر آرام است.

چراکه هنوز پادگان هاي سرد سرشار از سربازاني ست خايه، که هر ماه انتظار عده ي خايه ي تازه اي را ميکشد تا فرم هاي اعزامشان را پرکنند تا در آينده مشکل کاري نداشته باشند. تا با آينده شان مبادله کنند.

چراکه هنوز دانشجوها در اين فکرند که چگونه بنويسند و بخوانند و راه بروند و نفس بکشند تا توبيخ و تعليقي در پرونده شان نباشد تا بعدها مشکلي برايشان ايجاد نشود. تا با زندگي شان مبادله کنند.

چراکه هنوز شبهنگام، وقتيکه مردها به خانه ميروند، به زنهايشان ميگويند که دوستشان دارند تا اينبار شب تر که شد، وحشيانه تر اندامشان را به نوازش بگيرند. تا با سکس شان مبادله کنند.

چراکه کارگر بدبخت، همچنان بدبخت است. و نميداند چرا. او بدبخت بايد بماند تا زندگي خود و چهار تا بدبخت تر از خود را بچرخاند تا نميرد. تا با جامعه اش مبادله کند.

چراکه هنوز روشنفکر اين مملکت سوداي مقاله انتقادي تازه اش در مورد حکومت را در سر دارد و بدنبال قلم زدن در پرتيراژترين روزنامه شهر است. تا با خريت اش مبادله کند.

اما اينجا، در نوشتار من هيچ مبادله اي در کار نيست. تنها ارگاسمي ست که محتوياتش را بر سر و روي تمام کر و لال هاي اين کشور خالي ميکنم. نمي نويسم تا چند گوسفند را متقاعد کنم که چيزي بنويسند که حرفي بزنند که برينند که لاف بزنند يا اعتراضي کنند. مينويسم چون من هم بخشي از اين جنبشم اما نه بدين دليل که ميخواهم به کسي آگاهي برسانم يا انديشه اي را به چالش کشيده باشم. نه. مينويسم و در راه مبارزه قرار ميگيرم چون سرنوشت منِ بنده جامعه طبقاتي با تمامي بدبخت ها و با تمامي انسان هاي رو به زوال و تمام کارگران و بدبخت ها در مسيري يکسان قرار گرفته است. من هيچ انتظاري از هيچ احمق انديشمندي ندارم چراکه به هيچ مبادله اي باور ندارم. اما زندگي شما توده ها برگرفته از مبادله است. مبادله اي ست که با قرباني کردن ميل و ارزش مصرف تان انجام ميدهيد. اما مگر براي آزادي و برابري هم به مبادله نياز داريد؟... چگونه ميتوانم اراده به رهايي را در شما فرومايگان زنده سازم، چنانکه بدانيد نفس کشيدن ديگر جرم نيست. براي نفس کشيدن به هيچ اجازه اي نياز نيست. چنانکه براي نوشتن و فرياد زدن.

من اما سردم است. سرد گشته ام. اما اين، نه نشانه اعتراضم است و نه آه و ناله ام. من بايستي انتظار روزهاي آينده اي را بکشم که چه زماني حکم توبيخ و تعليق و اخراج و زندان خودم مي آيد. من نگران هيچ کسي نيستم. نه! دوستان من. دستگيري امين قضايي نگرانم نمي کند. دستگيري بقيه نيز همينطور. نگراني من همه از اين است که نميتوانم هيچ اسکولي را قانع کنم تا حرفي بزند، که به هر چه ايمان دارد قلم بزند، که نميتوانم کسي را راضي کنم که از آنچه برايش زنده است حرفي بزند. که آنقدر قدرت ندارم که کمي تکان تان دهم تا حرفي بزنيد، چيزي بنويسيد و مخاطب هميشگي اطلاعات بقيه نباشيد، تا ابد مصرف کننده نمانيد و گه ديگري را نخوريد.

من نه زبان شما را مي فهمم و نه حرکات تان را. نمي نويسم تا نشان بدهم که هستم يا امين قضايي برايم اهميت دارد يا اينکه فردي آزادي خواه و برابري طلب هستم، مينويسم چون نوشتارم تنها جايي ست که يک هيولا مي تواند در آن آرام بگيرد. چون نمي خواهم مخاطب صرف دستگيري يکي از عزيزترين رفقاي فيلسوف و مبارزم باشم. در نوشتارم اراده به رهايي چنان فرياد مي زند که گوش هر فاشيستي را کر ميکند.

ما هيولاهايي هستيم که از همه انتقام ميگيريم. اگر امروز و در اين نوشتار از شما احمق ها انتقام گرفتم، فردايي خواهد بود که در خيابان ها خروج خواهيم يافت، از نوشتارمان خروج خواهيم يافت و ابژه هاي انساني و غيرانساني را آلوده خواهيم کرد. در اين راه به هيچ پدري، خدايي و اجازه اي نياز نداريم چراکه آن کس که سلطه دستگاه فاشيستي را بر زندگي اش بپذيرد، سلطه ي پدري را پذيرفته است، سلطه ي بزرگتري را قبول کرده که بايستي براي نفس کشيدن از او اجازه بگيرد. حرامزاده اي خواهد بود که به دنبال پدر گمشده خويش ميگردد.

بله. شهر آرام است و براي هيچکس هيچ چيزي مهم نيست. همه تان پير شده ايد و خاراندن هر روزه ي خايه هاتان تنها کار مفيدتان است. جز حرافي در مورد فلان فيلم و کتاب و شعر و دختر و بازي فوتبال هيچ کاري نميکنيد. پذيرفته ايد که عزيزترين انديشمندان و مبارزان اين کشور  زنداني باشند. زندان را پذيرفته ايد. احمق ماندن را پذيرفته ايد، گه خوردن را پذيرفته ايد و هر روز به چاله ي گودي که براي خود و خانواده تان کنده ايد بيشتر علاقمند ميشويد. چنان در کثافت خود فرو خواهيد رفت و با ميل ناکامتان هم آغوش خواهيد شد که هر زندگي اي را خواهيد پذيرفت. من اما زندگي ام به اندازه کافي تباه گشته است. براي بيشتر تباه شدن و بيشتر سرد شدن هيچ نگراني ندارم. آينده اي نيست و گذشته ام برباد رفته.

براي يکبار هم که شده به پاخيزيد. به پا خيزيد و فرياد "نه" را بلندتر از هميشه در تاريخ طنين انداز سازيد. هيچ تاريخي نيست. هيچ انساني نيست. هيچ انقلابي نيست. همه چيز در دستان نوشتار شماست. در خروج شماست از خانه ي ناکام ميل تان. در حرکت شما در خيابان هاست. در آلودگي تان است. به پا خيزيد.

ع

+     پيمان غلامی  | 

 
رفقای ما را آزاد کنید"برای شکستن سکوت ما نیازی به آزادی بیان نداریم . فریاد اعتراض ما هم آزادی بیان است و هم قدرت آن. همین است. زندگی را باید از مبارزه آغاز کرد.  دوباره باید از میان شاش و گه بیرون آمد. ما به دنیا نیامده ایم.  ما هنوز در اتاق زایمان هستیم. زایمان تاریخ." 

امين قضايى، انديشمند ماركسيست ايرانى، ديروز دوشنبه 24 دى ماه توسط نيروهاى اطلاعاتى جمهورى اسلامى دستگير شد ـ طبق اظهارات خانواده ى وى امروز سه شنبه، نيروهاى اطلاعاتى به محل سكونت امين قضايى يورش اورده و وسايل شخصى او را مورد بازرسى قرار دادند ـ ما همه ى نويسندگان، هنرمندان و انديشمندان ازاد انديش را به حمايت از رفقاى در بندمان فرامى خوانيم و اينبار هيچ سكوتى را درباره ى دستگيرى انديشمندى چون امين قضايى تاب نخواهيم اورد ـ

به نقل از سایت مایند موتور

 

+     پيمان غلامی  | 

اعلان جنگ : انقلاب

تزهايي پيرامون نظريه خروج / (بخش دوم)

 

مقدمه :

مطابق معمول، نوشتارم يکدست نيست و چنان قدرت ندارد که به اتمام برسد و ناتمامي نويسنده ي اثر در جاي جايش پيداست چنانکه هيچگاه قدرت نوشتن به شکل تام و تمام موضوع را نداشته ام و هميشه در نوشتار ناتمام مانده ام. از همخوابگي با مخاطبم  عاجزم اما در نوشتارم رازي ست چراکه او ميتواند آلت گرمم را احساس کند. من اما از احساس بدن او عاجزم و تنها زماني به ارگاسم خواهم رسيد که مخاطب را در خيابان و هنگام ارگاسم بر سر و روی این فرهنگ و هنر و جامعه ببينم. آنچه از اين پست به عنوان بخش دوم در نظريه پردازي تئوري انقلابي خروج (Propulsion) مدنظر ميباشد، تنها گفتماني پراکنده بر اين نظريه است (مشابه بخش اول که از نظريه هنر مسلح به عنوان راهي براي شرح اين نظريه استفاده شد)؛ تا شايد روزي شرح و بسط کاملتري از ايده هايم حاصل شود که اين خود نيازمند ساخت يافتگي و ساختارمندي مناسب ذهني و کاري ست که من از اينان گريزانم (يعني از زبان به واسطه ي ارگاسم دروني) و نتيجتا هميشه ناتمام مي مانند. زمان و مکان ارگاسم تنها در خيابان است نه پشت مانيتور و در اينترنت. در بخش سوم مقالاتی درباره ی نظریه خروج که بزودي خواهم نوشت به سراغ موقعيتگراها (Situationist) خواهم رفت و يقه تمام اين نظريه پردازان بخصوص گي دبور را خواهم گرفت که چرا هيچ اثري از خود خلق نکرده اند و نقاداني آلوده (Selfspotty) و آلوده کننده باقي مانده اند که فعل تسخير موقعيت به شکل عملي آن برايشان تعريف نشده است و چرا در اولین قدم از نظریه های انقلابی شان گیر کرده اند : یعنی اختگي در آلودگي عملی؛ چنانکه در نظريه پردازي هنر مسلح توسط مولفانش (امين قضايي و بابک سليمي زاده) نیز بايستي توجه گردد تا به چنين ورطه اي درنيافتد. من به اين سئوال و سئوال ديگري در مورد اختگي در فلسفه و نظريه پاسخ ميدهم. در بخش چهارم به سراغ بودريار ميروم و جمله معروفش در مورد ويروسهاي اينترنتي به عنوان اولين آلوده کنندگان پست مدرن را بعنوان راهی برای شرح بیشتر نظریه ام بکار خواهم گرفت. اگر پست مدرنيسم نگاهي نباشد که به واسطه اش از خردگرايي نتوان گريخت و فرياد دادا را بلندتر از هميشه سر داد، جايش در سطل آشغال خواهد بود. من ديالکتيسيني هستم که همه چيز، از خود، خانواده، ملت، مذهب، رسانه، جامعه و غيره را به سخره خواهم گرفت و واژگون خواهم ساخت. ديالکتيک تنها راه و اولين راه براي نظريه پردازي انقلابي در نگاه و عمل است.

 

زبان يک مغلطه است. فريب است. باز هم ميگويم که نوشتار حرامزادگي ست. نوشتار اغواگر است. نوشتار مرا به ياد فاحشگاني مي اندازد آنگاه که بر سر چهارراه مي ايستند و ديگر ابژه هاي خياباني را به ارگاسم دروني خويش آلوده ميسازند. آنان را اغوا ميکنند به هيچ. نه تصويري و نه تماسي. تنها رابطه مقعدزادگي را براي خواننده از طريق نوشتار بافنده برقرار ميسازد. در نوشتار ميل به کام نميرسد و غريزه ي مرگ بيش از پيش رخ مينمايد. نوشتار ترانه اي ست که از پستوي ذهن نويسنده آغاز ميشود و با اغواي خواننده و همراهي نويسنده اثر در تالار آينه ي يوسف و زليخا به چنان چندگانگي و کثرت و بازتوليدي از خود ميرسد که بازشناخت سوژه و ابژه ديگر غيرممکن ميشود. نوشتار، از تماس شادي آفرين بدنها دور ميشود پس يک اعلان جنگ نيست. چراکه نوشتار نفي نميکند يعني خويشتن را با ديگري واژگون نميسازد. نوشتار (که به گمان برخي آخرين سنگر روشنگري خطاب ميشود) تنها اغواگر است. اغواگري که به دنبال مقعدزاده اي براي خود ميگردد تا به واسطه اش به ارگاسم پارانويايي (از ذهنيت مازوخيسمي / سادومازوخيسمي / ساديسمي) برسد که هزاران مرض را درمان کند و زاينده هزاران مرض گردد. در اين رابطه يِ ذهني جنسي، مثلثي از ارگاسم شکل مييابد که نويسنده(ريننده)، خواننده(خورنده) و نوشتار(محصول اضافه بافنده براي مخاطب) در رئوس آن قرار ميگيرند. اگر بافنده را مرد بپنداريم، نوشتار فاحشه اي ست که ميل جنسي بافنده را در خود خفه ميکند ولي در اينجا ارگاسمي بيروني در کار نيست. خروجي نيست. باز هم اغوايي ست که با قرباني شدن ميل و ارزش مصرف بنده ي جامعه طبقاتي رخ داده است : اختگي در نظريه پردازي روشنگران فلسفي. تمامي کساني که مطابق نظريه فوق و همينطور نوشتار پيشينم بر هنر مسلح، بر اين باور هستند که نوشتار نيز خروج است، احمق اند. در نوشتار، هنر عملي اي در کار نيست. وقتي که ويکتور خارا، گيتار به دست، در کوچه پس کوچه هاي شهر و روستايش، ترانه ي فلاکت و بدبختي خود، خانواده و جامعه اش را ميخواند، مارکس مادر مرده در هيچ کجاي ذهنش نبود. هيچ آگاهي اي نبوده. هيچ اغوايي از ديگري هم برايش نبوده. تماما قليان احساسات از دروني ترين و بيروني ترين بخش بدنش بوده است. يعني بدن به مثابه سلاح. بدن به مثابه کارخانه توليد ميل به خروج. ميل به گسست و نفي. اين کلام، ترانه، زبان يا نوشتار به مثابه خروج و نفي و اعلان جنگ، امر اجتماعي را ساخته است. راحت تر بگويم : ساخت يافتگي زبان و امر اجتماعي بدون در نظر گرفتن خروج پوچ است. بگذاريد نظريه پردازي کنم پيرامون نگرشم در مورد واژه خروج : هر خروج يک نفي است ( پس اگر نفي نباشد خروج نيست و اين يعني اگر نفي نباشد اين خروج به مثابه همان ارضاي ميل در تالار آينه است يعني اغوا ). هر نفي يک واژگوني ست ( پس اگر واژگوني نباشد نفي نيست. مثالش هم ليبراليسم است يعني قبول جامعه پدرشاهي و حرامزادگي ). و هر واژگوني بيانگر ديالکتيک در عمل (و نگاه) است. در چنين ديالکتيک برآمده از واژگوني، که خود برآمده از خروج است امري نهفته است. امري عجيب و اسطوري اي شايد! اعتقاد راسخي دارم که اين امر برآيند احساسات دانسته و نادانسته دروني و نيز برآيند يک آگاهي کامل اجتماعي است. يعني خروج تماما هدفمند نيست (!؟) واين همان چيزي ست که من به عنوان اصل اول در اخلال و خروج به آن باور دارم. بگذاريد طور ديگري برخورد کنيم : هر نفي، خروجي است که خود نشان از واژگوني در عمل ( و نه نوشتار ) دارد. نوشتار جز خودارضايي هدفمند بافنده با مصرف کننده نيست و بالعکس. اينجا اختگي بروز ميکند. استمنائي رخ مي دهد که هيچ تصويري ندارد. تنها اوهامي در ذهن دو طرف اين چرخه مصرف ايجاد ميکند. درست مانند فيلم پورنويي که در آن دو مرد مشغول معاشقه اند. در اين معاشقه هيچ کدام تصويري از يکديگر در ذهن ندارند. آنچه پيداست تصوير مبهي از جنس ديگر در ذهن طرفين است يعني چرخه مصرف شکل ميگيرد بدون حضور اصل جنس. حال چه نامش را آگاهانه و چه ناآگاهانه بگذاريم. تحليل کاملا بجايي در این خصوص را، در مقاله اي با نام «گه خوردن» از «بابک سليمي زاده» در «سايت مايندموتور» نيز ميتوان مشاهده کرد.

نظريه مربوط به خروج است. نفي است. واژگوني ست. کج و کوله گي ست. غلطي ست. آلودگي ست. خرابي ست. ميل به تخريب است. ميل به براندازي ست. خرابي و غلطي به مفهوم نگاه کژ به محيط و عمل کژتر در محيط. من بدنبال يک ساختار هدفمند نيستم. چون اصولا هر نوع ساختارگرايي (چه ايدئولوژيگي و چه غير از آن) محکوم به شکست است چرا که به قول مارکس هر آنچه که چه سخت است دود مي شود ميرود هوا. امر مورد نظر من برآيندي از آگاهي و ناآگاهي ست. از قليان احساسات و عمل به خودآگاه هوشمند. احساسات و ناآگاهي در طي عمل به آگاهي و شور تبديل مي شوند. اين درهم برهمي، اين کنش هميشگي ميل و مرگ، اين نهايتِ اخلال چيزي ست که خروج را به بينهايت ميرساند. ديگر احساس ميکنم نيازي به اخلال در چرخه هاي مصرف نيست. نيازي به نگه داري امر غايب نيست. هر چه زودتر بايد برهم ريخت. قليان کرد. بايد نفي کرد. کافي ست يکبار نفي کني تا ببيني چگونه اختلال پيش مي آيد. چنانکه نيچه مي گفت : آنکه بي پرواست خشم را بر مي انگيزد. امر مورد نظر من ديگر همچون مارکي دو ساد منتظر حلقه هاي مصرف نمي ماند تا اخلالگري کند. تا کوني شود. نيازي به کوني بودن مطابق با آنچه من از سه نظريه در مورد ميل جنسي فرويد تفسير ميکنم، نيست. چرخه هاي مصرف خدايگان جامعه سرمايه داري تا ابد ادامه دارد و توده ها تا ابد توده اند. من بدنبال حرکت چندگانه در بعد آگاهانه و ناآگاهانه اش هستم. ديالکتيکي که نفي ميکند و واژگون ميسازد. امر غايبي که بالاخره بايد بزايد و اين زايش تنها با نفي ممکن است. اين زايش همان خروج مورد نظر من است : انقلاب.

ژ

+     پيمان غلامی  | 

 

سياست هنر، سياست شعر

  

 

جامعه ي بي فرهنگ

 

در جوامعي كه فرهنگ خون ندارد و در آن فرهنگ به مفهوم پوسته اي بي بنياد، براي حفظ نظام موجود است. بيشتر ذهن هاي مشتاق، كه با هنر در رابطه اند، متوجه معيارهاي هنر و ادبيات وارداتي مي شود. هنگاي كه اين توجه فزوني گرفت،  پوسته كاذبي به عنوان معيارهاي هنري مطرح مي شود. وقتي هنر زائيده روابط اجتماعي و مناسبات طبقاتي اين جوامع را با اين معيارها سنجيدند، مرگ هرگونه خلاقيت هنري اعلام مي شود.....


ادامه مطلب
+     پيمان غلامی  | 

....

 

در به درتر از منم باشي

بي‌پدر و مادرتر از خودت نيستي

صحنه را چه کار داري؟

مادر پرده ندارد

قسم مي‌خورم

در به ديوار اگر راه داشت

پدرت به مادرت نگاه داشت

ديوار خود به در گير بود

کير از در و ديوار سرازير بود

تخته اين وسط چه کاره بود؟

من نمي‌دانم

در و تخته به هم رسيدند

مادرت با بابايي بود

پدرت خودش بابايي بود

چون تخته به ديوار نبود

در هم ديوار بود

در به در تخته بود

در خودش درتر بود

در به سر خر بود

اگر نبود...

پس مادرت کجا بود؟

چرا در خانه تان پرتر بود؟

مگر پدرت بابابي نبود؟

دروغ؟

مگر در به در نبودي؟

با پدر و مادر نبودي؟

از خودت شنيده بودم گفتي

که در به تخته مي‌لغزد

که پدر به مادر مي‌چسبد

که نگاه عاشق نيست

گور باباي عاشق

مادرت کو؟

راستي چرا در به ديوار راه ندارد؟

مگر پدرت به سوراخ حال ندارد؟

مگر سوراخ ديوار است؟

از کي تا به حال اين قدر سفت و سخت؟

تخته را بچسب که خربزه دوغ است

که پدر دروغ است

که مادر دروغ است

پدرت را کشتي؟

مادرت را کردي؟

در و ديوارت به سر ريخته

سرت به تنت گنديده

خنگ اگر نبودي خنگ‌تر که بودي

پس چيستي تو؟

کيستي تو اگر مادرت سوراخ ندارد؟

 

+     پيمان غلامی  | 

 
يادداشت مايند موتور

آكسيون رفقای ما بار ديگر فرياد آزادی و برابری را رساتر از هميشه به گوش همگان رساند. اين تنها گوشه ای از قدرت و شعور سياسی جنبش چپ دانشجويی بود. رفقايی كه بی توجه به بنگاه ها و نهادهای وابسته به حكومت و سانسور خبری رسانه های نارسای داخلی و خارجي، فرياد نه به جنگ و نه به استبداد داخلی را سر دادند. تحريريه ی مايند موتور دست تك تك رفقا را به گرمی می فشارد.
جنبش دانشجويی امروز حاصل يك شعور اجتماعی است. شعور اجتماعی نه در كلاسهای دانشگاهی بلكه در بيرون از كلاسها- آنجا كه ميل به آگاهی شكل می گيرد- رخ می نمايد. اساتيد دانشگاهی با آن لباسهای آهارزده شان تنها حامل اطلاعات اند. آنها اين اطلاعات را هميشه دور از هر گونه ويروس و آلودگی نگه خواهند داشت. دانشجويان در نهايت با جمع آوری اين اطلاعات و ارائه ی رساله های حقيرانه شان به همان حاملان اطلاعات تبديل می شوند و اين چرخه ادامه می يابد. در اين چرخه نه ديالكتيكی هست و نه تاريخي. اينجا تكرار حكمفرماست. كما اينكه تكرار هيچوقت نظريه ی تكامل را دنبال نمی كند. جنبش جمعی دانشجويی متشكل از دانشجويانی است كه نه حامل بلكه عامل اطلاعات اند. شور و شعور آنها ناشی از گونه ای هستی اجتماعی است. عاملان همواره انقلابی بوده اند. آنها همواره به مثابه ی آنتی تز هايی بوده اند كه در مقابل وضعيت موجود می ايستند؛ و جنبش دانشجويی را به تنها مبارزه ای كه برای ما وجود دارد، يعنی مبارزه ی طبقاتي، پيوند می زنند.
بايد بدانيم هيچ راهی بجز انقلاب باقی نمانده است. ليبراليسم در شرايط فعلی چيزی جز حرام زادگی نيست. گونه ای تن دادن به حكومت پدر سالار. حرام زادگان هميشه دنبال پدر گمشده ی خود می گردند. در عوض جنبش چپ به آگاهی اعضای خودش بسنده می كند. به عاملان اش. درحالی كه امپرياليسم خارجی و فاشيسم داخلی دست به دست هم جامعه ی ما را به سوی نابودی می كشانند و نويسندگان و روزنامه چيان اسكل وطنی افكار قراضه ی خود را به تيغ ارشاد می سپارند تا به هر نحوی كه شده در نبود نويسندگان واقعي، “نويسنده” باشند و مكتب انتقادی مجوز دار باشند، جنبش چپ دانشجويی هيچ پدری را به رسميت نمی شناسد. برای گرفتن تائيد هيچ كدام از اين حرام زاده ها را دارای صلاحيت نمی داند و نشان داده است كه در شرايط فعلی تنها آلترناتيوی ست كه آزادی و برابری واقعی را برای انسانها به ارمغان می آورد. اين يك جنبش صنفی و درون دانشگاهی نيست. چرا كه اعضای آن دانشگاه را به رسميت نمی شناسند. برای همين است كه نمی توان آن را به عنوان يك حركت آنارشيستی زير نظر دانشگاه و مسئولين به حساب آورد. اعضای اين جنبش مازاد فرهنگ حاكمند. در حقيقت آنها از چرخه ی فرهنگی بيرون جهيده اند. دانشگاه به عنوان يك نهاد دولتی و فرهنگی سعی در شناسايی و كنترل آنها دارد. و از آنجا كه هيچ اشتراكی ميان خودش و آنها نمی يابد تا از طريق آن وارد اين جريان شده و متقاعدشان كند، پس دست به سركوب وحشيانه می زند. كاری كه ما در هفته ی اخير به وضوح مشاهده كرديم. دولت راه حل را در حذف رقيبان می داند. بايد به اين حرام زادگان بگوييم تنها راه حذف اين جنبش، حذف هستی اجتماعی است. يعنی انجام دادن يك امر محال.
ما طرفدار آلودگی جامعه هستيم. همانطور كه در كتاب هنر مسلّح نوشته ايم، “مشت”های ما، يعنی همان جعبه های ميل ما بالا رفته اند، و باز می شوند، و ويروس های خود را پخش می كنند. جنبش آلودگی در حال گسترش است و روزی همه جا را آلوده خواهد كرد. ما ميل خود را از اين جعبه ها، يعنی از مشت هايمان به بيرون پرتاب می كنيم تا در خيابان هيولاهای آلوده ای باشيم كه جنبش آلودگی را به پيش می برند. ما تنها منتقد نيستيم، ما خواهان قدرت نيز هستيم و در اين راه با هيچ گروه و دسته ای كنار نمی آئيم؛ و اين قدرت را روزی به دست خواهيم آورد.

زنده باد سوسياليسم

تحريريه ی مايند موتور

 

+     پيمان غلامی  | 

خروج، کشف و رويت موقعيتهاي فيزيکي

( تزهايي درباره ي کنش مندی هنر مسلح )

نظریه خروج (بخش اول)

پيش نوشت :

 اين نوشتار کوتاه انرژي آن را ندارد که تمامي ارتباطات درون متني خود را آشکار سازد و لزومي هم نميبيند که همه چيز را دست بسته در حلقوم خواننده بي شعور بچپاند. حرامزادگي اين نوشتار مهمترين هدف نويسنده بوده است.

 

نوشتار حرامزادگي ست. حرامزادگي دليل وجودي مسيح است و مسيح بر صليب درخت زندگي آويزان (درخت ممنوعه / تحقق ميل). مسيح معجزه نميکند. مسيح رنج نميبرد. مسيح تنها رنج را ميخرد. مسيح رنج تمام مردم دنيا را با رنج کشيدن خود بر صليب مبادله ميکند. مسيح رنج اش را مصرف ميکند. مسيح آگاهانه رنجش را مصرف ميکند(؟). پس مسيح از درخت ميل آويزان است. مسيح به روياي انساني خود رسيده است : رنج بردن بر درخت زندگي = مبادله لذت و رنج (ميل و مرگ).

 

مسيح خوب لاف ميزند. خوب دروغ ميگويد. چرت ميبافد. او زاينده ي دروغ است. مسيح يک حرامزاده ي حقيقي ست. حقيقت، دروغ نوشتار است. نوشتار وانموده اي ست که ميخواهد موقعيتي را تسخير کند. به مغلطه ي بازي هاي زباني در مي افتد و از تماس بدن ها دور ميشود. در تماس بدن هاست که آگاهي شکل ميگيرد (بدون هيچ مبادله اي). از آلت تناسلي زن است که نوشتار آغاز ميشود. اينجاست که مريم ميزايد (عيسي را مينويسد). چوچوله زن جايگاه پرحرارت و آتشين لذت است. بهتر بگويم در جايگاه "خروج زن" لذت است، نوشتار است، لاف زدن است. آلت تناسلي زن جايگاه خروج است. اصولا در خروج همواره لذتي ست. جدا از ميل به خروج از هر فرم و قالب و سيستم و ساختاري، "خروج" به مفهوم اسطوره اي کلمه اش شادي آفرين است. خروج از وانموده ها و امور ذهني و بدل ساختن به امر واقع : انقلاب. لذت اسطوره اي خروج در بدن نيز يافت ميشود : استفراغ، دفع مدفوع، ادرار، زايمان، استمناء. خروج به مفهوم زايش است. از مادر بودن. از طبيعت. از گاو بودن. شير و مدفوع گاو که نتيجه ي خروج اند چرخه اي کاملا مصرفي را در طبيعت طي ميکنند (مصرف پس مانده). هر آنچه خروج مييابد به نوعي مصرف ميشود. چرخه توليد "خروج" و مصرف "خروج" تا ناکجا ادامه دارد. پس خروج قابل رويت است. من نام اين خروج اسطوره اي لذت بخش و پرحرارت (گه؟) را کشف موقعيت فيزيکي ميگذارم. موقعيتي فيزيکي که تنها به دليل رويت پذيري فيزيکي جسم خروج يافته چنين نامي به خود گرفته است. در اينجا "خروج" به مفهوم دور ريختن است، تخليه است، دفع بخشي از وجود است : رنج. (مبادله عيسي حرامزاده را بياد بيآوريد). در چنين منطقي مبادله اي ست، آن هم در درون تن. تو بخشي از وجودت را پس ميزني تا بخشي ديگر را به سلامت نگاه داري. تو جسمي فيزيکي را از بدنت خارج ميسازي تا جسم فيزيکي ديگري را بتواني حفظ کني. تو با روياي بدست آوردن بخش فيزيکي بزرگتري، بخش فيزيکي کوچک تر را قرباني ميکني. در اينجا بدن تو تبديل به بنگاه مبادلات لاتاري بازان ميشود.

 

نوشتار يک خروج از امر ذهني ست. در نوشتار بدن از تماس ميافتد. از تماس لذت بخش و شادي آفرين دور ميشود. هدف از تماس يکي شدن تن هاست به مفهوم ايجاد سلولي تک جنسيتي. نمونه اين تماس و يکي شدن در اسطوره ايزيس و اوزيريس هم ديده ميشود يعني درهم تنيدگي آلات تناسلي و نهايتا "توليد" : تسه. فهم تسه يعني کشف موقعيتي فيزيکي ست. يعني در کشف موقعيت هاي فيزيکي بايستي خروج حاصل شود. بايستي موقعيتي تسخير و رها گردد. مطابق با گفتمان "هنر مسلح"، هنر مسلح هنري ست که موقعيت ها را کشف و تسخير ميکند. خود را در موقعيت تسخير شده به نمايش ميگذارد، ايجاد کنش مينمايد و بصورت مانيفستي براي اين نگاه عمل ميکند. در چنين شرايطي اثر مسلح خطاب شده اقدام به تکثير و آلوده سازي ديگر موقعيت ها ميکند. در نهايت ابژه هاي آلوده ي فراواني خواهيم داشت که در موقعيت هاي تسخير شده ي مختلف اقدام به تبليغ خود ميکنند. اما آنچه اينجا مدنظر است کنش مندي رويت پذير هنر مسلح در گفتمان هاي هنري ست. در آنچه من نامش را کشف موقعيت هاي فيزيکي گذاشتم، اصراري اسطوره اي بر توليد موقيعت فيزيکي وجود دارد تا کشف آن. يعني موقعيت توليد و تبليغ ميشود بدون آنکه تسخير موقعيت انجام گيرد. يعني توليد موقعيتي فيزيکي (عمل خروج / ريدن) خود تسخير کننده موقعيت فيزيکي ديگري ست. يعني عمل کشف، توليد، تسخير و نمايش همه با هم صورت ميپذيرند. در اينجا موقعيت با توليد آن تسخير ميشود.

 

در کشف موقعيت هاي فيزيکي ياد شده هموراه لذتي بوده است که به نوعي زاينده ي رنج نيز مي باشد : زايمان، دفع مدفوع، استفراغ. اين سادومازوخيسم همان عاملي ست که محتوا ميزايد، خروج پديد مي آورد، ميبافد. لذت خروج عيسي از مريم و حرامزادگي اش سازنده امري گشت به نام مسيحيت. مسيحيت يک لاف بزرگ است و اين لاف زاييده ي هيچ است. هر آنچه اين "خروج برآمده از هيچ" بزرگتر و غايب تر باشد گويي محتواي دروغين زاييده شده يا خروج يافته عميق تر، مشکل تر و مسئله برانگيزتر است. "خدا" خود برآمده از امري غايب است. برآمده از هيچ است. برآمده از دروغي ست که چون بزرگتر و غايب تر است، خداتر است! سئوالي که اينجا بايد پرسيد اين است : مريم از چه عيسي را به عمل آورد؟ از فاک؟ از جوانان شهر؟ از هم آغوشي با پدرش/همسرش خدا؟. جواب مشخص است : عيسي برآمده از حرامزادگي ست. پس ديدگاهمان عوض ميشود : عيسي حرامزاده نيست بلکه برآمده از حرامزادگي ست. برآمده از "خروج" است. پس "هنر مسلح" تنها و تنها به واسطه خروج از بدن است که ميتواند مسلح خطاب شود. خروج از بدن يا خروجِ بدن. انتقال اثر هنري از اتاق تاريکِ زاينده ي ميل به مرگ به خيابان. خروج از بدن اخلال گر است. بوي بد ناشي از خروج اسهال و استفراغ و گه و قي و زايمان و استمنا را همگي تان ميشناسيد. اين بوي بد چگونه همه را فراري ميدهد. همه را آلوده ميسازد. پس توليد، تسخير، تکثير و آلوده سازي ابژه هاي انساني و غير انساني تنها با انتقال اثر هنري به خيابان و توليد موقعيت هاي فيزيکي رويت پذير به شکل امر واقع امکان پذير است.

 

ايجاد خروج از بدن / خروج بدن از اتاق تاريک / خروج اتاق تاريک از مخيله ي ميل / خروج ميل از پستوي ذهن و ورود به خيابان (ارگاسم)، تنها به واسطه ي رويت پذيري فيزيکي و کنش مندي اش است که قابليت مسلح بودن را دارا مي باشد. مطابق با تعابير فوق هنر مسلح محدود به امور فيزيکي با قاليت روايت گري تصويري يا نوشتاري ميشود : سينما، گرافيتي، تئاتر، ادبيات و فلسفه. موسيقي حوزه اي ست که دور از چنين موقعيتهاي قرار ميگيرد. چون قابليت توليد امر فيزيکي را ندارد. پس لازمه درهم ريزي و برهم ريزي قالب هاي مختلف هنري اينجا نشان داده ميشود. در نتيجه نه هنري وجود خواهد داشت (موسيقي، سينما، ادبيات، نقاشي، تئاتر و ...) و نه سبکي هنري (ايسم ها) بلکه تنها کنش مندي يک اثر زاييده شده است که اهميت دارد. کنش مندي به مثابه حرامزادگي زاينده اثر و حرامزادگي مخاطب اثر. پس اينجاست که ميتوان گفت : "خروج، کنش مندي هنر مسلح را آشکار مي سازد". رويت "خروج" و تکثير آن، آلوده سازي خيابان و ابژه هاي آن است. اين ابژه هاي خروج يافته و آلوده شده خود قابليت تکثير خود و آلوده سازي ديگري را دارند و بدين ترتيب ابژه هاي آلوده جديد موقعيت هاي فيزيکي رويت پذير و قابل نمايش جديد را توليد و همزمان تسخير ميکنند. حال ابژه هاي خروج يافته تک جنسي هايي هستند که بدون نياز به جنس مخالفشان توليد ابژه هاي آلوده ميکنند (توجه کنيد به داستان مريم و حرامزادگي عيسي و بحث مربوط به امر غايب). در اين گفتمان ياد شده ي جديد، هنر مسلح نه فقط تسخير، تکثير و نمايش موقعيت ها که توليد موقعيت هاي فيزيکي رويت پذير از هيچ و تکثير خود به صورت ابژه هايي تک جنسيتي ست. ابژه هايي آلوده که جز حرامزادگي، تکثير، توليد، آلوده سازي، لاف زني و بافتن کار ديگري ندارند.

 

من موافق حرامزادگي در تمامي نظام هاي ساختاري هستم. حرامزادگي تن، آلودگي نظام خانواده / حرامزادگي نوشتار، آلودگي نظام آموزش /و/ حرامزادگي پرولتاريا، آلودگي نظام بازار آزاد است. ماترياليزم يا به اعتقاد من واژگوني در مفاهيم يا همان ديالکتيک، جز حرامزادگي در سلولهاي انساني و غيرانساني و توليد، تکثير و آلودگي موقعيت هاي فيزيکي رويت پذير نيست.

 

+     پيمان غلامی  | 

....

آلودگی

 

....

بوق آزاد است...